bye

::..هرچی اومد رو قلمم..::
سلاااااااااام…خوفید که اینشالله؟
خدا رو شکر…چه خبر ؟ این روزا مجبورم زیاد زیاد آپ کنم.آخه از فردا گردش شروع میشه و من
یا نمیتونم آپ کنم یا خیلی کم.آخه من که نمیتونم تو مسافرت بشینم آپ کنم.
امروز تعطیل بود.خیلی بدم میاد از طعطیلاتی که به دلیل شهادت و از این حرفا باشه.حتی pmc هم
چیزی نشون نمیده.حالم بهم میخوره.امروز قرار بود شروع کنیم به گردشهای درون کشوری که نشد.
مث اینکه از فردا شروع میشه. نمیدوم چی بگم. حرفی ندارم.بابام میگه من حال ندارم رانندگی کنم.
مامانمم میگه من تو کوه میترسم رانندگی کنم . بذارید یه بیوگرافی بذارم از خودم حداقل یه کار مفید
کرده باشم. پیشنهاد میکنم بقیه ی کسایی هم که میان اینجا این کارو بکنن.
من علی .... پسر بزرگ خونه...16 سالمه و یه داداش دارم که 11 سالشه.خیلی دلم یه خواهر میخواد
ولی دیگه خوشم نمیاد بیشتر از 4 نفر باشیم....بابام 41 سالشه...سال 80 فوق لیسانس مدیریت بازرگانی
(همون بیزینس) رو با معدل حدود 15 گرفت.25 ساله بود که با مامانم ازدواج کرد(فامیلن با هم) ....
مامانم 36 سالشه...کارشناس تغذیه ... خونه داره ولی به صورت خصوصی واسه فامیل برنامه غذایی
مینویسه.(اصلا حال کار کردن بیرون از خونه رو نداره)... بازم بابام... با توجه به رشتش عشق تجارت
مدیرکل بهره برداری پتروشیمی بندر امام (بسپاران)...آموزشگاه کامپیوتر (علم و اندیشه)+ نمایندگی
آموزش زبان سیمین (زیر نظر سیمین تهران ) هم داریم + یه لنج باربری که ماهی یک بار میره کویت
و بار میاره .البته این لنج شریکیه..بابام با داییم.کارخونه ی تولیدی مبلمان اداری هم البته در
سطح بالایی نیست..داریم...سینا:.الان عــــــــشق موتوره...بابام میــــگه نه!!
میگه تصادف میکنی.من دلم نمیاد برات موتور بخرم.اون موقع اگه چیزیت شد نمیبخـــــــشم خودمو...
سینا یه دوست داره که اسمش رضاست و تو کمپ معروفه به تخمک سیاه..سیاه نیستا ولی اسمشه دیگه
سینا یکی از سرگرمیاش اینه که بشینه با رضا بلوتوث بازی کنه.اونم فقط رپ میگیره...خیلی سیاست
مداره...یعنی واقعا با سیاستش مخ میزنه.خودم...خیلی تو خونه روم حساب میشه.و حرفم حرفه. بدون شک
اگه حرفم منطقی پذیرفته میشه.خیلی با بابام دعوا میکنم.ولی عاشق مامانمم البته بابامم خیلی دوس دارم
ولی مامانم بیشتر چون تا حالا یه بارم با مامانم بلند حرف نزدم.خیلی با مد میرم جلو...اصلانم از این کارم
خوشم نمیاد.همیشه دنبال اینم که به یه بهونه ای ماشینو ببرم بیرون.بابام بعد از تصادفی که کردم دیگه بم
نمیده ولی مامانم هر چند وقت ماشینشو بم میده که تو دلم نمونه.بهترین دوستام پسر خالم رضا و پسر داییم
یحیی که از بچگی با هم تو یه محل بزرگ شدیم...اصلا بلد نیستم از وسیله استفاده کنم و خیلی زود همه چی
پیشم خراب میشه.تو اس ام اس نوشتنم تا حالا کسی ندیدم به سرعت من بنویسه. خیلی خیلی مهربون و دل
نازکم.با یه صحنه ی رمانتیک گریم میگیره.البته جلو خودمو میگیرم .کشورهای مورد علاقه : کشورهای
حوزه ی خلیج فارس (دبی.کویت.قطر.بحرین) تا حالا فقط یه بار کویت رفتم.
تارخ تولدامون.:
بابام : 29 اسفند 46
مامانم : 1 آبان 51
سینا : 2 تیر 76
خودم : 18 آذر 71
خیلی زیاد طولانی شد...
من برم دیگه. کاری امری؟؟نبود..خب من رفتم.
بابای...
سلام بچه ها ...حال ندارم زیاد احوال پرسی کنم.... تازه از بازار اومدم
امروز منو مامان و بابا . سینا
مامان من یه ساعت خوشکل میخوام...(تو بازار بودیم)
مامان: خب بخر چرا به من میگی
من: خب پولشو بده تا بخرم.مگه خرم با شما اومدم بازار بعد خودم پول بدم؟
مامان: به بابات بگو ... من ساعت شناس نیستم..بابات بهتر بلده
من: بابا بریم ساعت فروشی (امید) دوستام از اونجا خریدن خیلی چیزای خوبی داره
بابام: باشه بذار مامانت انتخاب کنه (به شما چه کی چی میخواست انتخاب کنه؟)
بعد از اینکه کارشون تموم شد ( تو ساعت فروشی امید بودیم که ..)
من: بابا این خیلی قشنگه ولی فک کنم چینی باشه چون نوشته 8 تومن
بابام : کودوم؟ من: همون نقره ایه ...اون که یه جعبه ی آبی زیره شه
بابام: آهان...آره قشنگه.؟! علی؟
من : چیه؟
بابام : خاک تو سرت با این سوادت. این 80 تومنه نه 8 تومن
من: میدونستم ..میخواستم ببینم تو میفهمی (آره جون عمم)
بابام: خب حالا همینو میخوای ؟ من حال ندارم دوباره بیارم عوض کنما...
من: آره دیگه بگیر .... مامان؟
مامان: جونم؟
من: قشنگه ساعتم؟
مامان: آره عزیزم.خیلی قشنگه...مبارک باشه
سینا : بابا منم میخوام
بابام: تو که هرکی هر چی گرفت میخوای...یکی هم واسه اون گرفت.
بعدشم یکم چرخ زدیمو رفتیم شام خوردیم . بعدشم اومدیم خونه ....الانم که اینجام واسه شما مینویسم.
الانم میرم استراحت کنم..بابای
ولی خب چیکار کنم.مجبورم شدم...طبق یه رای گیری از ۴ نفر ۳ گفتن قبلا بهتر بود.
خب باشه.پس دوباره خاطره مینویسم.
خاطره امروز: همتون میدونید که (از کجا باید بدونید؟) امروز امتحاناتم تموم.
خب مثلا توقع دارید بگم مث دخترکا وایسادیم تا همه بیان بعد خدافظی و از این حرفا؟؟؟
نه بابا.ما از این مسخره بازی ها خوشمان نمی آید؟؟
ولی خب تو هر کلاس اصولا هر ۷ . ۸ نفر با هم یه گروه تشکیل میدن.امروز ما که گروهمون خیلی
کوچیکه و ۵ نفریم( البته رابطه ی تنگاتنگ با یه گروه دیگه داریم ) ۵تایی با هم:
(من .محمد.حیدر علی.سعید.حسام)به حساب محمد رفتیم پیتزا...محمد که مث اینکه خیلی
خوشحال بود و اصلا نمیدونست چیکار میکنه هر کی میدید دعوت میکرد...حالا امروز شانسی
اون ۵ نفر اون گروه که داشتن رد میشدن محمد دیدشون و اونا هم دعوت کرد. خب ما نشستسم
پیتزا و چیپسو . شانی و... خوردیم و همه رفتن بیرون بجز منو محمد که میخواست حساب کنه
من نرفتم چون منو محمد با هم خیلی پایه ایم از مهد کودک تا الان.خلاصه محمد گفت آقا چقد میشه؟
حسابدار گفت: ۵۶ هزارو پونصد. محمد یه زره جا خورد ولی به روش نیاورد.
محمد:۲. ۴. ۶ . ۸ ...تا ۳۰ + یه ۱۰۰۰ تومنی که پول تاکسیش بود.
من: چی شد محمد؟کم داری؟ حساب کن دیگه
محمد:نه الان حساب میکنم...یعنی چیزه...میگم علی داری بقیشو بدی؟
من:چقد دیگه مونده..؟
محمد:من ۳۰ تومن دارم.این ۵۶ تومن میشه..داشتما نمیدونم چی کارشون کردم
من: خب نمیخواد حول شی...چقد من باید بدم.(یه حساب سر انگشتی) خب من باید ۲۶ و ۵۰۰ بدم
محمد: علی ببخشیا ..امروز نوبت تو نبود ...تو هم تو خرج افتادی.
من:خب دیگه نمیخواد لوس بازی در آری.۵ . ۱۰ . ۱۲ . ۱۴ . ...تا ۲۷ آقا بفرما.
حسابدار: تمام این مدت حواسش به ما بود.(یه لبخند میزنه و میگه قابل نداشت)
ما: مرسی آقا.دست شما درد نکنه.خدافظ..
بعدشم نخد . نخد. هرکه رود خانه ی خود.
تا نخود بعدی (ببخشید خاطره ی بعدی) گود بای به همتون.